فکر میکنم سفرنامه نویسی کار خوبیه و میخوام ادامش بدم …

از بجنورد حرکت کردیم رفتیم طرف گرگان، گرگان یک شهریه که من خیلی دوستش دارم. بیشتر به خاطر اینکه داییم اونجاست و خاطره های خیلی خوبی از اونجا دارم. اصولا 90% مسافرتای ما به شمال بوده. شمال هم که میومدیم بیشتر وقتا میرفتیم گرگان، از اونجا هم بابلسر، کنار دریا و برمیگشتیم. حالا گاهی وقتا فرح آباد ساری هم میرفتیم. ولی کمتر پیش میومد از بابلسر غرب تر بریم. فکر میکنم بیشتر کسایی که مثل ما طرفای شرق و شمال شرقی کشورن، شمال رفتنشون همینجوری باشه. دلیلشم اینه که گرگان و بابلسر و … تو مسیر بزرگراهین که از مشهد به طرف شمال غربی میره (تو مشهد که معروفه به جاده قوچان!) و بابلسر هم اولین شهر در مسیر اون بزرگراهه که ساحل داره. کمتر مردم میرن طرفای بندر گز و خلیج گرگان که در مسیر بزرگراه نیست، ولی نزدیکتره و فکر میکنم جای نسبتا بکری باشه و طبیعت خیلی قشنگی هم داشته باشه. خیلی وقت پیشا یادمه با داییم رفتیم اونجا، ولی الان یادم نمیاد دقیقا چه شکلی بود!

بگذریم! تو مسیر بجنورد به گرگان یک چیزی که همیشه برام جالب بوده اینه که پر تر شدن کوه ها (از درخت) نشانه اینه که داریم به شمال نزدیکتر میشیم و همین یک شوق و هیجان کوچیکی تو آدم ایجاد میکنه! یه چیز دیگه که دوستش دارم اون تونلیه که استان خراسان (الان دیگه باید بگم خراسان شمالی) رو از گلستان جدا میکنه و در واقع بهت میگه وارد شمال شدی. بعدشم که دیگه جنگل گلستانه! این دفعه خیلی گرگان نموندیم، فقط یک سری از داییم زدیم و صبحشم راه افتادیم طرف بندر انزلی. وقت نشد حداقل یک نهارخوران بریم!

نهارخوران گرگان

حالا که صحبت از گرگان کردم بذارین یادی هم از یکی از بهترین دوستام بکنم تو نت، گاهی وقتا حس میکنم بعضی دوستام هستن که تاثیر زیادی تو روحیه و اخلاقم گذاشتن، بدون اینکه خودمم (یا خودشون) متوجه باشم. یک نمونش SMP عزیز هستش. میدونین! وقتی یک چیزی همیشه دم دست آدمه، کمتر قدرشو میدونه. مثل من که همیشه هر وقت اراده میکردم میتونستم خیلی راحت برم حرم. صحبت کردن با SMP باعث شد علاقه بیشتری به حرم پیدا کنم و آگاهیم بیشتر بشه. تو پست جدیدشون هم خیلی به من لطف داشتن و حسابی شرمندم کردن. میخوام همینجا ازشون تشکر کنم

SMP جان، امیدوارم از این به بعد همیشه سالم باشین و دیگه هیچ مریضی ای سراغتون نیاد

بعدا نوشت: میخوام اینجا از یکی دیگه از دوستای خوبم یاد کنم که چند وقتیه به خودشون مرخصی دادن و کمتر میان تو وب. دوست خوب و عجیبم! رویا جان که قلم خیلی خوبی هم دارن. تو آخرین پستشونم لطف کردن و یادی هم از من کردن، همراه با یک دعای بسیار خیر 😉 که باید ازشون تشکر کنم. امیدوارم زودتر مرخصی شون تموم شه، آخه دلم برای نوشته هاشون تنگ شده.

Advertisements