میخواستم تو این آپ از نرخ نایکویست بنویسم و برم تو فاز سیگنال، ولی به جاش میخوام از رمان همنام بنویسم که تازه خوندمش. یک فیلمی هم با همین اسم (The Namesake) از روی این رمان ساخته شده.

رمان همنام

از یک جهت این رمان با خیلی از داستانایی که تا حالا خونده بودم فرق داره. خیلی از داستانا اینجورین که مثلا دو نفر به هم علاقه مند میشن و آخر داستان هم یا به هم میرسن و همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه، یا به هم نمیرسن! کلا روند داستان مشخصه. ولی تو این رمان اصلا نمیتونستم حدس بزنم الان چه اتفاقی میخواد بیفته؟ آخرش چه جوری میخواد تموم شه؟ مثلا خودم حدسم این بود که آخر داستان «گوگول» جریان اسمشو بفهمه، ولی وسطای داستان این اتفاق افتاد.

یه چیز دیگه که برام جالب بود این بود که به نظر میرسید در طول داستان مرتب شخصیت اصلی داستان تغییر میکرد. یک زمان «آشیما» شخصیت اصلی میشد، یک زمان «آشوک»، یک زمان «گوگول» و … البته این تغییرات یک روند خیلی آروم و منطقی ای داشتن. هدف نویسنده هم این بود که تفاوت فرهنگ ها رو نشون بده. به خصوص تفاوت بین دو نسل رو. آخرشم خیلی فوق العاده و تاثیر گذار تموم شد. نمیخوام توضیح بدم که اگه خواستین بخونینش بیمزه نشه!

الان که کتاب رو تمومش کردم حسم اینه که خوندنش برام واجب بوده و بهترین وقت ممکن هم این کتاب رو خوندم. از رویای عزیز ممنونم که این کتاب رو بهم معرفی کردن. دوستی که مطالعه زیاد دارن و خودشونم قلم خیلی خوبی دارن. کتابایی هم که تا حالا به من معرفی کردن واقعا قشنگ بوده. یکی دیگه از اون کتابا «سه شنبه ها با موری» بود. خوشبختانه چند ماه پیش PDF انگلیسی این کتاب رو تونستم تو نت گیر بیارم. تا نصفه هاشم خوندمش ولی یهو کارام زیاد شد و نتونستم ادامش بدم. اونم داستان فوق العاده ای داشت و میخوام دوباره خوندنشو ادامه بدم. تمومش که کردم بیشتر دربارش مینویسم.

Advertisements