بعضی فیلمها هستن که وقتی داریم میبینیمشون هیجان زده میشیم، میخندیم، متاثر میشیم، کنجکاو میشیم بدونیم آخرش چه جوری میخواد تموم بشه، خلاصه اینکه به نظرمون جذاب میاد و اگه سریال باشه احتمالا تا آخرین قسمتش دنبال میکنیم. ولی وقتی تموم میشه خیلی زود فراموشش میکنیم. گاهی اصلا پشیمون میشیم که این همه وقت براش صرف کردیم و تقریبا میشه گفت احساس کسی رو داریم که سرش کلاه گذاشته شده. این قضیه رو من به خصوص در مورد سریالهای تلویزیون و باز به خصوص سریالهای بعد افطار ماه رمضون بسیار تجربه کردم 😉

از طرف دیگه بعضی فیلمها هم هستن که وقتی تموم میشن تا یک مدت زیادی به پیامی که میخواست برسونه فکر میکنیم و حسابی تحت تاثیر قرار میگیریم. احساس رضایت میکنیم از این که این فیلم رو انتخاب کردیم و براش وقت گذاشتیم و به همه اونایی که دوستشون داریم هم معرفیش میکنیم. فیلم «حافظه» به نظر من یکی از این فیلماست.

memento

داستان این فیلم در مورد مردیه که به خاطر مشکلی که برای حافظه اش پیش اومده، فقط اتفاقایی که تا 5 دقیقه قبل براش افتاده رو میتونه به یاد بیاره. مثلا آدمی که نیم ساعت قبل کلی باهاش صحبت کرده رو اگه دوباره ببینه اصلا نمیشناسه و یادش نمیاد کی بوده. برای همینم همیشه از آدمایی که ملاقات میکنه عکس میگیره و مشخصات صاحب عکس رو هم پشت نویسی میکنه. کارایی رو که باید انجام بده رو مرتب یادداشت میکنه و اگه کاری خیلی مهم باشه رو بدنش هم خالکوبی میکنه. البته این آدم گذشته دورشو خوب به یاد میاره و میدونه که همسرش کشته شده و به دنبال قاتلش میگرده..

بیشتر از این نمیخوام فیلم رو تعریف کنم فقط میخوام همینقدر بگم که تا وسطای فیلم چیزی ازش متوجه نمیشین. به نظر میاد یک سری صحنه های گنگ و مبهم رو کنار هم گذاشتن که ظاهرا ربطی به هم ندارن! وسطای فیلم تازه میشه فهمید که اصلا جریان چیه؟ چرا همه چیز مبهم به نظر میاد و از اونجا به بعد حسابی جذاب میشه..

Advertisements